حسين فاطمى
130
گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى )
فيه لطيفة حكايت كردهاند كه : يكى از اولياء به صفاى باطن ، دنيا را ديد به صورت دختر بكرى . از او پرسيد كه : چگونه تا امروز به حال بكريت باقى ماندى ؟ با اينكه آنقدر اشخاص تو را تزويج كردهاند كه عدد آنها را به غير از خدا كسى نمىداند ؟ جواب داد : كسانىكه مرد بودند مرا به زوجيت نگرفتند و غير مردان را هم بر من دستى نبود . « 1 » رباعى دنيا كه بجز خواب و خيالى نبود * هستىّ جهان بجز وَبالى نبود گفتم : ز چه بكر ماندى اى دختر دهر ؟ * گفتا كه : مرا به كس وصالى نبود عبرت شخصى در عيادت مريضى نشتن و پرگفتن را از حد بدر برد و از راه مهربانى مريض را گفت : از چه بابت زياد اذيت مىكشى و دردناك هستى ؟ مريض گفت : از پرحرفى و زياد نشستن تو . « 2 » قصاص و فيه روايت شده كه نبيّى از انبياء در كوهى عبادت مىكرد كه در نزديكى او چشمه آبى بود . سوارى از آنجا عبور نمود و از آن چشمه آب خورد و كيسهاى كه در آن هزار اشرافى داشت ، جا گذارد و رفت . پس ديگرى آمد . كيسه را برداشت و برد . سپس مرد فقيرى كه پشته هيزمى در پشت داشت آمد هيزم را بر زمين گذاشت ، آب خورد و خوابيد كه استراحت كند . سوار برگشت به طلب كيسه زر ، نيافت . با آن فقير درآويخت و او را شكنجه و عذاب كرد و فقير را كشت . پيغمبر عرض كرد : يا الهى ! اين چه سريّست ؟ ديگرى كيسه را برد و مسلط نمودى بر اين فقير ظالمى را تا او را كشت . وحى به او شد كه : مشغول عبادت خود باش . اطلاع بر اسرار سلطنت از شأن تو نيست . اين فقير پدر
--> ( 1 ) . همان . ( 2 ) . همان .